تبليغاتX
ParanOid





?where is love

سه شنبه بیستم اسفند 1387

A Boy Liked A Girl Working In A CD Shop Very Much. But He Did Not Told Her About His Love. Everyday He Was Going To The CD Shop, And Buying A CD Just For Talking To Her. After A Month He Died. When The Girl Went To His House And Asked About Him, Boy s Mom Said That He Died, And Then Mother Took The Girl To Boy s Room. She Saw All The CDs Unopened. The Girl Cried And Cried And Finally Died.You Know Why She Cried? Because She Had Kept Her Own Love Letters Inside The CD Packs. She Also Loved Him.


 

از بلاگ 360 رها



بدون عنوان!

یکشنبه یازدهم اسفند 1387

http://pix2pix.org/my_unzip/1229117444pix2pix.org-6.jpg

زن و مرد جوانی سوار بر موتور بر دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: "یواش تر برو من میترسم."

مرد جوان: "نه اینجوری خیلی بهتره."

زن جوان: "خواهش می کنم، من خیلی می ترسم."

مرد جوان:"خوب، اما اول باید بگی که خیلی دوستم داری."

زن جوان: "دوستت دارم، حالا می شه یواش تر برونی؟"

مرد جوان:"باشه، به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری بذاری رو سر خودت، آخه اذیتم میکنه، نمی تونم برونم."...


روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شد: بر خورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین در گذشت و دیگری زنده ماند.

مرد متوجه شده بود که ترمز خالی شده. بدون اینکه زن جوان متوجه شود کلاه کاسکت خود را با ترفندی به او می دهد، تا برای آخرین بار دوستت دارم را از او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند...



یک داستان عجیب (allllaaaaaaaaaaaaaaahakbar:D)

پنجشنبه هشتم اسفند 1387

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!



چوپان دروغگو به روایتی دیگر(بهتر!!!)

چهارشنبه هفتم اسفند 1387

مماشات چنان در خلق و خوی مردم این مملکت نهادینه شده که گویی جزیی از صفات ژنتیکی آنهاست و توان مقابله یا حذف آنرا ندارند مماشات پدر با پسربچه شرورش ، مماشات مسافر تاکسی با راننده تاکسی ، مماشات میزبان با مهمان ناخوانده ، و …

حتی مماشات به کتب درسی هم راه پیدا کرده . نمونه اش همین چوپان دروغ گو ، مماشات مردم ده باعث دردسر مردم و به فنا رفتن گوسفندان چوپان دروغگو شد بهتر است داستان چوپان دروغگو را به زبان اینجانب بشنوید . در این داستان خبری ازمماشات مردم ده نیست .

روزی روزگاری پسرکی نیمه بالغه نیمه عاقلی بود بنام کامبیز ( کامبیز =همان چوپان دروغگو معروف) که تا پاسی از شب می نشست پای آنتن و صبح ها مادرش با زاجرات خاصی بیدارش میکرد که گله را به چرا ببرد . یکروز جمعه کامبیز مثله همیشه کسل و خواب آلود همراه گله راهی دشت کنار ده شد اما دیری نگذشت که احساس کرد دیر زمانیست تفریحی جز دیدن تفریح اجنبی از آنتن ماهواره نداشته است تصمیم گرفت کمی تفریح کند اما یادش آمد که دهشان پیست کارتینگ یا شهر بازی و یا پارک آبی ندارد پس چاره ایی نداشت جز اینکه از بین انگولک کردن دختران ده ، اعتیاد و اسگل کردن مردم روستا یکی را انتخاب کند از آنجایی که کامبیز شیر کوکب خانم را خورده بود و اتفاقاً شیر کوکب خانم شیر پاک و پاکیزه ایی هست (خدا برکتشان دهاد)   او اسگل کردن مردم ده را انتخاب کرد .

کامبیز سریع برخاست و دستش را کنار گوشش گذاشت و فریاد زد گرگ ، مردم گرگ گله ام را برد

مردم روستای کامبیز اینا که هنوز دچار کورس تجملات و پول و سرمایه داری نشده بودند و هنوز بارقه هایی از انسانیت در دلشان می درخشید به کمک کامبیز شتافتند وقتی به بالای تپه رسیدند دیدند خبری از گرگ نیست و کامبیز از خنده روده بر شده است . اهالی سریع فهمیدند که اسگل شده اند و برای تادیب و عبرت آموزی و جلوگیری از تکرار این عمل کامبیز را از تخم هایش آویزان کردند به یکی از درخت های تپه که مشرف به ده بود و رفتند .

هفته ها میگذشت و کامبیز باز از بی حوصلگی و عدم تفریح مناسب هوس میکرد که مردم ده را سر کار بگذارد اما درد پایین تنه اش مانع می شد که چنین کاری بکند تا روزی که گرگ به گله کامبیز زد اینبار باز کامبیز صدا زد گرگ ، گرگ .

مردم ده با شنیدن صدای کامبیز سریع به کمکش شتافتند و گرگ را در دم هلاک کردند ، گله کامبیز سالم ماند و درد پایین تنه اش هم بد از مدتی خوب شد .

—————————————————————————

نتیجه اخلاقی این داستان :

در این داستان به لطف مماشات نکردن مردم ده کامبیز همان کامبیز ماند و هم اکنون از او بعنوان چوپان دروغگو یاد نمی شود .



بزرگترین كلاهبرداران تاريخ

چهارشنبه هفتم اسفند 1387

هميشه دانشمندان يا هنرمندان نبوده‌اند كه با انجام كارهايي كه قبلاً كسي آن را انجام نداده و يا با خلق اثري كه مشابه آن وجود نداشته، به تاريخ پيوسته باشند. كلاهبرداران هم در تاريخ جايي براي خود دارند:


- ويكتور لوستيگ victor lusti

سلطان كلاهبرداران تاريخ، مردي كه برج ايفل را فروخت، مسلط به پنج زبان زنده‌ دنيا، صاحب 45 اسم مستعار با سابقه بيش از 50 بار بازداشت آن هم فقط در كشور آمريكا، مردي كه مي‌توانست زيرك‌ترين قربانيانش را نيز گول بزند، در سال 1890 در بوهميا (كشور كنوني چك) در يك خانواده متوسط به دنيا آمد و در سال 1920 به آمريكا رفت. سالي كه بازار سهام به شدت رشد مي‌كرد و به نظر مي‌رسيد كه همه روز‌به‌روز پولدار‌تر مي‌شوند و لوستيگ آنجا بود كه از اين موضوع و حماقت ذاتي آمريكايي‌ها سود برد.


در سال 1925 و پس از انجام چندين فقره كلاهبرداري بي‌عيب ونقص و پرسود، ويكتور به فرانسه و شهر پاريس رفت و در آنجا شاهكار خود را اجرا كرد. فروختن برج ايفل!


ايده اين كلاهبرداري بعد از خواندن يك مقاله كوچك در روزنامه به ذهن ويكتور رسيد. در اين مقاله آمده بود كه برج ايفل نياز به تعمير اساسي دارد و هزينه اين كار براي دولت كمرشكن خواهد بود.


دينگ! زنگي در سر ويكتور صدا كرد و بلافاصله دست به كار شد. ابتدا اسناد و مداركي تهيه كرد كه در آنها خود را به عنوان معاون رياست وزارت پست و تلگراف وقت جا زد و در نامه‌هايي با سربرگ‌هاي جعلي، شش تاجر آهن معروف را به جلسه‌اي دولتي و محرمانه در هتل كرئون(creon) كه محلي شناخته شده براي قرار‌هاي ديپلماتيك و مهم بود، دعوت كرد.


شش تاجر سر وقت در سوئيت مجلل ويكتور حاضر بودند. ويكتور براي آنها توضيح داد كه دولت در شرايط بد مالي قرارگرفته است و تأمين هزينه‌هاي نگه‌داري برج ايفل عملاً از توان دولت خارج است. بنابراين او از طرف دولت مأموريت دارد كه در عين تألم و تأسف، برج ايفل را به فروش برساند و بهترين مشتريان به نظر دولت تجار امين و درستكار فرانسوي هستند و از ميان اين تجار شش نفر دعوت شده به جلسه مطمئن‌ترين افرادند. ويكتور تأكيد كرد به دليل احتمال مخالفت عمومي، اين مسئله تا زمان قطعي شدن معامله مخفي نگه داشته خواهد شد.


فروش برج ايفل در آن سال‌ها زياد هم دور از ذهن نبود. اين برج در سال 1889 و براي نمايشگاه بين‌المللي پاريس طراحي و ساخته شده بود و قرار بر اين نبود كه به صورت دائمي باشد. در سال 1909 برج به‌خاطر اين‌كه با ساختمان‌هاي ديگر شهر همچون كليساهاي دوره گوتيك و طاق نصرت هماهنگي نداشت، به محل ديگري منتقل شده بود و آن زمان وضعيت مناسبي نداشت. چهار روز بعد خريداران پيشنهاد خود را به مأمور دولت ارائه كردند. ويكتور به دنبال بالاترين رقم نبود، ‌او از قبل قرباني خود را انتخاب كرده بود؛ مردي كه نامش در كنار ويكتور در تاريخ جاودانه شد! آندره پويسون (Andre poisson). در بين آن شش نفر، آندره كم‌سابقه‌ترين بود و اميدوار بود كه با برنده شدن در اين مناقصه، يك‌شبه ره صدساله را طي كند و كلاهبردار باهوش به خوبي متوجه اين موضوع شده بود. ويكتور به آندره اطلاع داد كه در مناقصه برنده شده است و اسناد جهت امضا و تحويل برج در هتل آماده امضاست. اما همان‌طور كه تاجر عزيز مي‌داند، زندگي مخارج بالايي دارد و او يك كارمند ساده بيش نيست و در اين معامله پرسود با اعمال نفوذ خود توانسته است ايشان را برنده كند و... آندره به خوبي منظور ويكتور را فهميد! پس از پرداخت رشوه، اسناد معامله امضا شد و آندره پويسون پس از پرداخت وجه معامله، صاحب برج ايفل شد! فرداي آن روز وقتي آندره و كارگرانش به جرم تخريب برج ايفل توسط پليس بازداشت شدند، ويكتور لوتينگ كيلومترها از پاريس دور شده بود. در حالي كه در يك جيبش پول فروش برج بود و در جيب ديگرش رشوه!


2-هان ون ميگه‌رن (Han Van Meegeren)


نقاش و كپي‌كننده آثار هنري، باهوش‌ترين و زبردست‌ترين جاعل تابلوهاي نقاشي، مردي كه سر نازي‌هاي آلماني كلاه گذاشت، مردي كه اگر كلاهبردار نمي‌شد، بي‌شك يكي از مهم‌ترين نقاشان قرن بيستم بود، در سال 1889 در هلند به دنيا آمد. از كودكي عاشق رنگ‌ها بود و در جواني با تأثير از نقاشي‌هاي دوره طلايي هلند، تابلوهاي زيادي خلق كرد. اما منتقدان، آثار او را بي‌روح و تقليدي و تكراري ناميدند و ميگه‌رن سرخورده از اين برخورد و براي اثبات توانايي‌هايش به منتقدان تصميم گرفت كه آثار بزرگان دوره طلايي همچون فرانس هالس (Frans Hals) و ورميه را كپي كند. ميگه‌رن با پشتكار زياد فرمول رنگ‌هاي قديمي و نحوه ساخت بوم‌هاي آن زمان را پيدا كرد. او كار را شروع كرد و آن‌قدر ماهرانه اين كار را انجام داد كه تيزبين‌ترين كارشناسان نيز از تشخيص بدلي بودن آثار ناتوان بودند و ميگه‌رن با اطمينان كامل، در نقش يك دلال، تابلوهايش را به‌عنوان آثار كشف‌شده دوره طلايي به مجموعه‌داران و گالري‌ها ‌فروخت. در همين دوران بود كه اروپا درگير جنگ جهاني دوم شد.


يكي از مشتريان پر و پا قرص او، مارشال گورينگ از سران درجه اول حزب نازي آلمان بود كه علاقه فراواني به آثار نقاشان هلندي داشت و تعداد زيادي از كارهاي ميگه‌رن را به مجموعه خود اضافه كرد. اما زمانه بازي ديگري را در سر داشت. آلمان‌ها در جنگ شكست خوردند و ميگه‌رن به جرم فروش ميراث فرهنگي هلند به نازي‌ها بازداشت و در دادگاه متهم به خيانت به وطن شد كه مجازاتش اعدام بود. ميگه‌رن در دادگاه واقعيت را ابراز كرد، اما هيچ‌كس حرف‌هايش را باور نكرد. تابلوهاي جعلي در دادگاه توسط كارشناسان مورد بازبيني قرار گرفت و همگي بر اصل بودن آنها صحه گذاشتند. هيچ‌كس باور نمي‌كرد كسي بتواند با چنين دقت و ظرافتي اين آثار را جعل كند. ميگه‌رن از دادگاه درخواست كرد كه وسايل مورد نيازش را در اختيارش بگذارند تا در حضور همه يكي از آثار دوره طلايي جعل كند!


ميگه‌رن از اتهام خيانت تبرئه شد، اما به جرم جعل آثار هنري به زندان محكوم شد و چند سال بعد درگذشت. ميگه‌رن به‌عنوان يك كلاهبردار در كار خود موفق بود، اما مشتري اصلي او گورينگ از او زيرك‌تر بود. اسكناس‌هايي كه گورينگ در ازاي تابلوها به ميگه‌رن مي‌داد همگي تقلبي بودند!


3- فرانك ويليام آباگ‌نيل (Frank William Abagnale)‌


صاحب كلكسيوني از انواع كلاهبرداري‌ها، قاضي، خلبان، جراح و استاد دانشگاه! و كسي كه زندگي‌اش دستمايه ساخت فيلم «اگه مي‌توني منو بگير» شد، در سال 1948 در آمريكا به دنيا آمد. وقتي او 14 ساله بود، پدر و مادرش از يكديگر جدا شدند و اين ضربه روحي بزرگي براي فرانك بود. دو سال بعد از خانه فرار كرد و به نيويورك رفت و در آنجا بود كه فهميد براي امرار معاش چاره‌اي به‌جز كلاهبرداري ندارد. پس از مدت كوتاهي او به يكي از حرفه‌اي‌ترين جاعلان چك بدل شد و چنان در كار خود مهارت پيدا كرد كه هيچ بانكي قادر به تشخيص جعلي بودن چك‌هاي او نبود. فرانك براي آن‌كه بتواند بدون پرداخت پول بليت با هواپيما سفر كند، ‌با جعل كارت‌هاي شناسايي و مدرك خلباني، ‌خود را به عنوان خلبان خط هوايي پان‌امريكن جا زد و از امتياز خلبان‌ها براي مسافرت مجاني استفاده كرد. اين موضوع لو رفت، اما قبل از آن‌كه دست پليس به او برسد، به شهر جورجيا فرار كرد و با هويت جعلي تازه‌اي، به عنوان يك دكتر در يك آپارتمان ساكن شد. از قضا در همسايگي فرانك يك دكتر واقعي زندگي مي‌كرد و به فرانك پيشنهاد داد تا در بيمارستان شهر مشغول به كار شود و فرانك اين پيشنهاد را پذيرفت و 11ماه به عنوان متخصص جراحي اطفال در آن بيمارستان به درمان بيماران پرداخت! پس از آن به شهر لوئيزيانا رفت و با جعل مدرك حقوق از دانشگاه هاروارد به عنوان دادستان در دادگاه محلي لوئيزيانا استخدام شد. او پس از چندماه توسط يكي از فارغ‌التحصيلان واقعي هاروارد شناخته شد، اما قبل از آن‌كه دستگير شود، از آنجا به ايالت يوتا گريخت و با جعل مدرك دانشگاه كلمبيا، در دانشگاه بريگام در رشته جامعه‌شناسي شروع به تدريس كرد!


او سرانجام در سال 1969 در فرانسه دستگير شد و زماني كه پليس فرانسه اين موضوع را اعلام كرد، 26 كشور خواستار محاكمه او در كشورشان شدند! فرانك به آمريكا منتقل شد و در آنجا به 12 سال زندان محكوم شد، ولي پس از گذراندن پنج سال آزاد شد.


فرانك آباگ‌نيل هم‌اكنون به‌عنوان كارشناس خبره جعل اسناد و چك با پليس آمريكا همكاري مي‌كند و با تأسيس شركت آباگ‌نيل و شركا به بانك‌ها نيز مشاوره مي‌دهد!


4- حسين.ك

كلاهبردار وطني، مردي كه كاخ دادگستري را فروخت، حدود 70 سال پيش در شهريار متولد شد. ح.ك مردي بي‌سواد ولي باهوش بود و بي‌ترديد اگر تحصيلات مناسبي داشت، به يكي از بزرگان ادب و علم كشور بدل مي‌شد. اما او از جواني به راهي غير از آن كشيده شد. حسين.ك با كلاهبرداري‌هاي كوچك روزگار مي‌گذراند، اما اين كارها براي مردي با هوش او كارهايي كوچك محسوب مي‌شدند. تا اين‌كه يك روز طعمه بزرگ‌ترين كلاهبرداري خود را در جلوي در سفارت انگليس شكار كرد؛ دو توريست آمريكايي (و طبعاً احمق!) كه به دنبال خريد يك هتل در ايران بودند. ح.ك آنها را به دفترش كه در خيابان گيشا بود دعوت كرد و در آنجا به آنها پيشنهاد خريد يك ساختمان بزرگ و مجلل را به قيمت بسيار مناسب داد. اين ساختمان، كاخ دادگستري بود كه در خيابان خيام قرار داشت و هنوز هم به عنوان ساختمان دادگستري از آن استفاده مي‌شود. قرار بازديد از كاخ براي فرداي آن روز گذاشته شد و ح.ك همان روز عصر به آنجا رفت و با تطميع اتاقدار وزير وقت دادگستري، دفتر كار وزير را براي مدت يك‌ساعت اجاره كرد. فرداي آن روز قبل از آمدن مشتري‌ها، 200 جفت دمپايي پلاستيكي تهيه كرد و جلوي در اتاق‌هاي كاخ كه يك ساختمان اداري محسوب مي‌شد و در آن ساعت خالي بود، گذاشت. به اتاق وزير رفت و منتظر شكارهايش شد. آمريكايي‌ها سروقت آمدند و ح.ك به عنوان صاحب آن عمارت، تمام ساختمان را به آنها نشان داد و وقتي مشتري‌ها درخواست ديدن داخل اتاق‌ها را داشتند،‌ به بهانه بودن مسافران و با نشان دادن دمپايي‌ها، آنها را منصرف مي‌كرد. مشتريان ساختمان را پسنديدند و به پول رايج آن زمان 500 هزار تومان به ح.ك پرداخت كردند و خوشحال از اين معامله پرسود، براي تحويل ساختمان 10 روز ديگر مراجعه كردند. اما همان‌جا بود كه فهميدند چه كلاه بزرگي بر سرشان رفته است. ح.ك همان روز معامله، به مصر فرار كرد و بعد از چند ماه زندگي در آنجا، به ايران بازگشت. اما در ايران بازداشت و به زندان محكوم شد و چند سال بعد از وقوع انقلاب اسلامي فوت كرد.


ح.ك يك كلاهبردار ذاتي بود،‌حتي در زندان! او تلويزيون زندان را به يكي از زندانيان به قيمت 100 تومان فروخت و وقتي آن زنداني بعد از آزادي تلويزيون را زير بغل زد و مي‌خواست آن را با خود ببرد، فهميده بود كه چه كلاهي بر سرش رفته و مضحكه بقيه شده است!



وکیل خسیس

یکشنبه چهارم اسفند 1387

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.

مسئول خیریه:" آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید، ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟"

 وکیل:"آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کرده اید، متوجه شده اید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال،حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی داد ؟

مسئول خیریه: "(با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم."

وکیل: "آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید، فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟"

مسئول خیریه: "(با شرمندگی بیشتر) نه، نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی..."

وکیل: "آیا در تحقیقات تان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست، در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟"

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: "ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید"

وکیل: "خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟"  تعجبنیشخند



داستان : یک همچو برادری

یکشنبه چهارم اسفند 1387


یکی از دوستانم به نام  "پل"  یک اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون می آمد, متوجه پسربچه شیطانی می شود که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زند و آن را تحسین می کند. پل نزدیک ماشین که می رسد پسربچه می پرسد:"این ماشین مال شماست آقا؟".پل سرش را به علامت تایید تکان می دهد و می گوید:"برادرم عیدی به من داده".پسر متعجب می شود و می گوید: " منظورتون اینکه برادرتون این ماشینو همین جوری, بدون اینکه پولی بابت اون پرداخت کرده باشین به شما داده؟! آخ جون کاش..."!

البته پل کاملا واقف بود که پسر چه آرزویی می خواست بکند, او می خواست آرزو بکند که ای کاش یه همچو برادری داشت, اما آنچه پسر می گوید سر تا پای پل را به لرزه در می آورد:"ای کاش منم یه همچو برادری بودم"!

پل مات ومبهوت به پسر می نگرد و سپس با یک انگیزه آنی می گوید : " دوس داری با هم توی ماشین یه گشتی بزنیم؟".

-:"اوه! بله, دوس دارم"!

تازه براه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر می گردد و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد, می گوید:" آقا میشه خواهش کنم بری طرف خونه ما؟".

پل لبخند می زند. او خوب می فهمد که پسر چه می خواهد بگوید, او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است, اما پل باز هم در اشتباه بود!

پسر می گوید: " بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره نگهدارین". پسر از پله ها بالا میرود, اما دیگر تند و تیز باز نمی گردد, او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را به پشت دارد!  او برادر خود را روی پله پایینی می نشاند و به طرف ماشین اشاره می کند!

" اونه هاشش, می بینی؟ درست همون طوریکه طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و اون دیناری بابتش پرداخت نکرده! یه روزی منم یه همچین ماشینی به تو هدیه میکنم, اون وقت می تونی برای خودت بگردی و چیزای قشنگ  ویترین مغازه های شب عید رو همون طوری که برات همیشه شرح می دم, ببینی"!

پل از ماشین پیاده میشود و پسر بچه را در صندلی جلویی ماشین می نشاند. برادر بزرگتر با چشمانی براق و درخشان کنار او می نشیند و سه تایی راهسپار گردشی فراموش نشدنی می شوند.



گنجشک و خدا

جمعه دوم اسفند 1387

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت،
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند
و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت:
مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود
 و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد
و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.




فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت
و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست".
گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود
و سرپناه بي كسي‌ام.
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟
چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟
و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.
سكوتي در عرش طنين انداز شد.
فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي.
 باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي.
 گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم
 و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود.
ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.
هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.



خواهی مرد اگر...

پنجشنبه یکم اسفند 1387

شعری از پابلو نرودا *

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری برویاگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی ...

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رؤیاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی ...

امروز زندگی را آغاز کن!امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!نگذار که به آرامی بمیری!شادی را فراموش نکن!

پابلو نرودا (۱۹۰۴-۱۹۷۳) دیپلمات، سناتور و شاعر شیلیایی و برنده جایزه ادبیات نوبل. ترجمه ی شعر از احمد شاملو *





  • من به بهشت اعتقاد ندارم,
    من به رنج معتقدم...
    به ترس...
    به مرگ...

آرشيو وبلاگ